![]() |
![]() |
|
| یادگاری |
|
همیشه ترس٬ بی حوصلگی٬مشغله زیاد و ... دلیل بر ننوشتن نیست. چند صباحی است دانسته ام گاهی این ازدیاد ناگفته هاست که انسان را وادار به سکوت می کند سخت است که به اندازه یک دنیا ٬ حرف فروخورده و به تعداد هرچه می شنوی جوابی داشته باشی٬ لذت گفتگو و یا دردل (حتی با سفیدی یک کاغذ) را درک و به آن عادت کرده باشی اما حتی در تنهایی خویش نیز نتوانی به خطی ٬ به فکری ٬ به فریاد و یا به قطره اشکی کم کنی از این بار (نکبت بار) ناگفته ها که سنگینی اش علاوه بر خم کردن قامتت حتی توان از لبانت گرفته تا از تحویل دادن مزخرف ترین لبخند دنیا به سایه ای در آینه عاجز باشد. دیگر اما خسته شده ام ٬ می خواهم بگویم ٬ پرت و پلا ٬چرت و پرت. می خواهم بدن نحیف افکارم را به خرمن روی هم انباشته فریاد های خفه شده ام بکوبم و بدون رعایت هیچ ترتیب و آدابی دانه دانه شان را نعره بزنم. می خواهم از مرگ ایدئولوژی هایم بگویم .آندم که ذات همه انسانها پاک بود و فقط "انسان" بودن شان کافی بود برای قابل احترام بودن شان و روزگار خوش بود و تو نیز از زخم زدن آنان دلخور نمی شدی و با مهربانی سعی داشتی که به یادشان آوری تا بدانند "انسانند" و بدانی که راه را درست می روی تا اینکه روزگار گذشت و تو دیدی که همین انسان های دوست داشتنی چطور خواهرت را هتک کردند٬ حرمت و برادرت را پاره کردند٬ غیرت و کشتند آنان را در پیش چشمت آندم که تو ERA گوش می کردی در خیابان امیر آباد و در این فکر که چطور زیبا بیاندیشی تا زیبا ثروتمند شوی! آن زمان که فکر می کردی همه آدمیان را می شناسی. موجوداتی خودبین و احساساتی (مثل خودت) که می توانستی با کمی دستکاری در غرورشان و تحویل چند هندوانه نارس ولی به جا ٬عمری برای شان "با شخصیت" باشی و عشق بگیری و شاد باشی که راز مخلوقین را میدانی! ولی همین چند ماه پیش بمبی ترکیدن گرفت و تو دیدی حتی آن که شب تا صبح در آغوش تو خواب می دید چقدر از تو دور است و "جعبه احمقان" چقدر بهتر از تو بلد است دیگران را در خوابی کثیف و مصنوعی نگه دارد و دیگران چقدر از این در خواب بودن غافل اند و "بیداران" همه بر سر تملک در "خوابان" نزاع ها می کنند و تو ی حقیر به یاد می آوری "درافشانی هایت" را در خصوص این جمله شاملو در مورد سهراب که : "من شعر او را نمی فهمم. من نمی توانم بگویم آب را گل نکنید وقتی که می بینم دو قدم بالاتر سر دختر بی گناه را در آب میبرند" خود را جر می دادی که آی... شاملو مقام والای سهراب را در نکرده که سهراب بری از این ماجراست و در قله های مرتفع افکار او جایی برای تپه های پست افکار سیاسی نیست و اکنون همچون کره الاغی در گل مانده ای که بالاخره تعهد هنرمندان ٬ روشنفکران و تریبون داران کجا و جمله عباس آقای کیارستمی کجا که در جواب سیاسی نساختن گفت :" من میدان و خیابان نیستم که با هر تغییری اسم ام را عوض کنند. من از درخت می گویم که همیشه درخت است" و تو همچنان جامه دران که بالاخره "ک ی ر و " باید کجا گذاشت و چگونه باید بود؟؟ می گفتی دروغ سند ضعف منطق است و اثبات دروغ به دروغگو سند ضعف عقل تو ! حافظ را به میانه می کشاندی که آقا جان " با مدعی نگویید اسرار عشق مستی / تا بی خبر بمیرد از درد خود پرستی" اما دیری نپایید که دیدی "بی خبران خود پرست" نه خود مردند که کشتند کسان را به طرفه العینی و خدای نیز خاموش به جمع و تفریق کارنامه بندگان مشغول ماند و ندید "دشمنانش" را و واعظان نیز چون این بدیدند دیگر به انجام "آن کار دیگر" در خلوت بسنده نکرده و کوی و دشت پر گشت از بچه واعظکان که دهان ها می بوییدند مبادا کسی گفته با شد "الله اکبر" و تو دانستی که انصافا همیشه واقعیت تعبیری است برای حفظ منافع بزرگان به دلایله ها و دودوله یه ها! معتقد بودی که "دختر" یعنی مقداری مواد بی مصرف و زائد٬ در اطرف آن "چیز" بامصرف (آن هم با تاریخ مصرف چند دقیقه٬ هر چند روز در میان). می گفتی خدای هم به آنان بی اعتماد است چرا که پملپ آفریده می شوند. " زن از پهلوی چپ شد آفریده / ز چپ کس راستی هرگز ندیده... زن و اژدها هردو در خاک باد / جهان پاک از این هردو ناپاک باد" . موجوداتی که چند دسته اند. و به قول شریعتی "آن دسته که قبله مقصودشان MISS WORD شدن است فرق شان با همان بانوی شایسته فقط در قیمت شان است آن هم برای یک شب" و البته انواع دیگری هم دارند اما فقط در کتب و افسانه ها! مزاحمانی با متراژبسیار بالا در زیر زمین که گاهی احمقانه و بی رحمانه خلوت مقدس! افکارت را می دریدند تابدانند که آیا دوست داشتنی اند یا خیر!؟ و بزگترین چالش زندیگی شان نپوشیدن دو لباس یکسان در دو مهمانی نزدیک به هم است و یا کسب علم برای استفاده هرچه موثر تر از جیش پسرنابالغ! اما... آن روز در خیابان... آندم که بالا آمدن باطومی از پنجاه متر دور تر از تو ٬ همزمان "چیز های" تو را بالا آورد و به زیر گلویت چسباند دیدی آن دختر (که "چیزی" آنجایش ندارد) چطور به (آنجای "چیز" داره) باطوم بدست لگد زد و تاوان آن٬ برخورد خشم بی رحم آن حیوان بود با صورتش تا نه فقط MISS WORD شدن و یا دوست داشتنی بودن را از دست بدهد که شاید جانش را برای این چالش والای زندگیش که "ذلت نپذیرد" ایثار کرده باشد. آن موج احترام و افتخار که با تمام وجود آن روز لمس اش کردی و خون گریه ای از از سر ناتوانی و "بی چیزیت"
گفته ها یک از هزارانند و ناگفته ها همچنان ناگفتنی اما آنچه کمی آرامم می کند عصیانی است که در پس متون بالا مستتر است. اعتراضی پنهان به جبری که می خواهد آنانی که با آنان نیستند سرخورده ٬خاموش ٬ گوشه گیر و منفعل باشند. برای عصیان گران ... شاد باش |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 16:30 توسط آریاامیر |
|
|
قرار بود فقط شاهدی باشم که روزی بتواند روایت کند. بارها این را به خودم گفتم. نمیدانم اما چه شد... نمیدانم. صورتش را فشار می دادم تا شاید دندانهای به هم فشرده اش باز شود. تا هم جا برای بالا آمدن خون باشد و هم جا برای پایین رفتن اکسیژن.نترسیده بودم . منگ بودم. چشمانش تاب انتقال این همه درد و ناباوری را بدون کمک فریادش نداشت.تنها بود ولی... ناگهان خونی که از دهان به بیرون راه نمی یافت ٬ از بینی سرازیر شد.یکی از چشمانش بدون هماهنگی با دیگری بسته شد ولی آن دیگری زنده بود.صدا و هیایو زیاد بود.یکی اما بیشتر به دل می نشست.روی نت (ME)پایین ! ندا....... ندا جان.........
صدای خودم را شنیدم:" اینجا کسی دکتر نیست" و درست در کنارم کس دیگری صدای خودش را شنید: "من دکترم٬ کاری نمی شود کرد٬ فقط بیمارستان..." ..ای کاش بلند نمی گفت کاری نمی شود کرد.. دستش را محکم روی سینه دخترک فشار میداد. محل ورود گلوله٬تلاشی پوچ اما تنها تلاش ممکن. خون اما مثل محکوم به اعدامی که چند لحظه قبل از اجرای حکم راهی برای فرار یافته باشد از هر منفذی به بیرون می جهید. از دهان ٬ از بینی ٬از میان دستان دکتر ... از هیاهوی اطراف... از آسمان... از آینده چشمان من...
دستم به روی کاپوت نزدیک ترین ماشین کوبیده شد.محکم. "این ماشین مال کیه؟" پاسخی نبود! دستم به روی کاپوت نزدیک ترین ماشین کوبیده شد.محکم تر . از میان جیغ و هیاهو صدایی با لحنی که گویا قبلا نیز اعلام حضور کرده مالکیت ماشین را پذیرفت. پیرمرد از دو کتفش گرفت و من از پاهایش. در حین انتقالش به روی صندلی عقب ماشین آمرانه گفتم: "زنده می مانی " و آسمان به من خندید. ماشین رفت... روسریش را خون فراری لخته شده روی آسفالت چسبیده بود.پس گرفتمش. بوی انسان می داد. برای مدتی٬روسری٬ حائل بین سر من و دیوار بود. کجا بردنش؟ نزدیک ترین بیمارستان ... شریعتی... مرکز "قلب!" تهران.راه افتادم... عده ای " هراس زده " به سمتم آمدند و از من گذشتند تعدادی "چماق " نیز از پس آنها... من اما "انسان" می بوییدم حالم بد بود گویا٬ حس می کردم بار هیایوی اطرافم معطوف به من است و چشمانشان نیز کسی دستم را گرفت٬ مرا نشاند٬لیوانی آب در دستش بود٬ صدایش برایم مفهوم نبود. نگاهش کردم دخترجوانی بود... چشمانش زیبا بود... ناگهان ترسیدم یکی از چشمانش بدون هماهنگی با دیگری بسته شود.راه افتادم... "روسری" خیس از خونش و اشکم بود. پاهایم٬بدنم را...دستهای فشرده به صورتم را ٬ از لا به لای ماشین های پشت چراغ٬ به سمت بیمارستان حمل می کرد.فریادی شنیدم... "بگو ببینم کی این بلا رو سرت آورده" از ماشین پیاده شده بود آرزو داشتم خدا این صدا را بشنود... آسمان هنوز میخندید!!
صدای برخورد آرام و پشت هم سرم را به میله های در اورژانس می شنیدم.تابلوی "ورود اکیدا ممنوع" به سینه ام چسبیده بود.خواهرش زار می زد٬ دوستش هم.. پیرمرد ساکت بود.خواست روسری را از من بگیرد.ندادمش. ماموران همه را از پشت در اورژانس دور کردند.به من هم گفتند ولی اصرار نکردند یکی از آنها را صدا کردم. "فقط می خوام یه بار ببینمش" ..."نمیشه٬ دکترش گفته خودش می خواد باهاتون صحبت کنه" نگذاشتم برود "خودت برو پیشش٬ اگه مرده بود به من بگو ٬خواهش می کنم " رفت ... برگشت... ..."با دستگاه زنده است" سوال را ازنگاهم خواند .."خدا بیامرزتش "
نمی خواهم این نوشتار را با نتیجه گیری فلسفی٬ اجتماعی٬ سیاسی تمام کنم.فقط به من بگویید زین پس چگونه باید بود؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 1:30 توسط آریاامیر |
|
|
متن این پست در اسرع وقت مکتوب خواهد شد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 0:0 توسط آریاامیر |
|
|
سیاسی نبودم ٬ سیاسی شدم ... همین
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 23:46 توسط آریاامیر |
|
|
برای شرح خودم واژه ای ندارم تا بیانگر نگرشی باشد که می خواهم به آینده ام هدیه بدهم. آندم که دارم آنچه الان می خواهم و امیدوارم که حسرت نخورم به آنچه اکنون دارم. امروز... این ساعت... در این لحظه من برای کسی می نویسم که روزی ... در ساعتی و لحظه ای نیازمندبازگشت به اصل خویش و طلب "خود" از خود است. امیر جان: می دانم که به همه آنچه می خواهی رسیده ای... آرامش روح و ذهن٬ثروت و آزادی مالی٫موفقیت های زیادی که فقط با پشتکار خودت و استفاده از فکری خلاق و زیبا و البته کمک "آن دست نامرئی" بدست آورده ای. یادگرفته ای ابراز هنر را برای بیان آنچه که گمان می کردی هیچ راه دیگری برای بیانش وجود ندارد.یافته ای آن متانت٫لطافت و اصالت آسمانی را در قالب انسانی دیگر.اثبات کرده ای که می شود موفق شد بدون آنکه حق کسی را از او وام گرفت و یا انسانیت و صداقت را در قبالش باخت. شاید موفق ترین کسی باشی که اطرافیانت از نزدیک می شناسند٫ انسانی منشا اثر و پیشرو اما... امیدوارم وقتی که این نوشتار را می خوانی و گذشته را مرور می کنی٫ لبخندی گرم بر لبانت بنشیند و چشمانت بدرخشند. و نه آهی سرد که نشان از به هدر دادن همه داراییت"زمانت" است! و یا حاکی از معامله ایست که در یک طرف آن همه دستاوردهای (به ظاهر) بزرگت هست و در طرف دیگر شفافیت روحت٫مناعت طبعت و کودکی صداقتت. دوست دارم بگویی که هرروز جمله معروف "لوتر کینگ" را که مهمترین سوال زندگی را "برای دیگران چه کرده اید؟" بیان کرده٫ از خود پرسیده و جوابی درخور برایش داشته باشی.می خواهم هنوز هم "لبخند یک کودک " را زیباترین اتفاق و "جانش" را با ارزش ترین دارایی دنیا بدانی و وقتی که به آیینه می نگری از گذشته ات(از هم اکنون من) شرمگین نباشی. می دانم... دنیا پایین و بالا دارد.انسانها کبود هایشان را در رابطه خود با دیگران می جویند.ضخم هایشان را با ضخم زدن به دیگران مرحم می کنند٫از خطاهایشان با توجیهات "بدوی ! " به راحتی می گذرند و همیشه دلیلی برای درست بودن اعمال زشتشان دارند.می دانم شرایط زندگی می تواند حتی از فرشته ها هم دیو بسازد. شاید بارها در تنهایی اشک ریخته ای اما امیدوارم دلیل تر شدن چشمانت دلسوزی برای مردمانی باشد که روح والای خود را در معامله ای از سر نادانی و و جهل به دنیایی بی رحم فروخته اندُ٫ و نه به خاطر کینه و یا دلسوزی به حال خود.مطمئنم که هنوز قدرت تزریق شادی و انرژی مثبت را در هر جمعی داری و از اینکه گوشی باشی برای دوستانی که نمی دانند چگونه؟؟ می توانند مخفی ترین زوایای زندگی و مشکلات خود را با تو در میان در میان بکذارند٫ خسته که نشده ای هیچ... بیش تر از قبل هم لذت می بری. همین طور است دیگر؟ آری؟؟ یادت هست... "روز از دست رفته روزی است که در آن نخندیده باشی"یا"هر اتفاقی که می افتد بهترین اتفاق ممکن است" ٫ "وقتی دیگران با من بد برخورد می کنند به عظمت خود بزرگ بینی خود پی می برم" ٫ "پاداش عمل نیک انجام آن است"٫"عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محو شدن در اوست"٫"مسئول هر چه که هستی فقط و فقط خودت هستی"٫ "زندگی سرگذشت در گذشت آرزوها نیست٫ بومی است برای آفرینش شاهکارهایی متعالی و منحصر به فرد" و... " سبزباشی..." تکه کلام هایت٫ اعتقاداتت٫ یادت هست؟ می خواهم همه تعابیر زیبایی که داشتی به تازگی اکنون من باشد و روند چرخش روزگار تاییدی بر افکار زیبا و معصوم گذشته ات باشد و نه برهانی برای انکاری سرد. بگذریم... بیا واقع نگر باشیم٫ شاید "اصل تکامل" تحولی بنیادین در همه افکارت ایجاد کرده باشد٫ شاید تو نیز برای اعمالت توجیهاتی "روشنفکرانه!" داشته باشی٫شاید ارزش ها و آرمان های اجتماعیت به کلی دیگرگون شده و در جبهه تازه به مبارزه می پردازی. اما... عزیزم... حتم داشته باش که اگر بعد از خواندن این نوشتار.... احساسی غریب داشته باشی(نوعی فقدان و یا اندوهی بدون سرمنشاء مشخص٫ قطره اشکی برای معصومیتی از دست رفته و یا رویایی به وقوع نپیوسته) بدان بدان بدان که تولدی دیگر در راه است٫پایانی برای یک ایدئولوژی و آغاز دوباره ای برای "من"
...این نامه یک هدیه برای من خواهد بود
... این نامه یک هدیه به توست دوستت دارم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 0:26 توسط آریاامیر |
|
|
you are what you think
you are what you eat you are what you drink ...you are what you feel... see امروز صبح غرغر خوابی ناکام بودم که نمی پرید فکری آگاهانه بودم برگرفته از نگاهی امیدوار " توو دی ایز مای دی " مقداری کره بودم ، روی نان بربری با چای داغ ٫ مقدمه ای برای اولین سیگار طمع تلخ دودی بودم که درونم را سیر میکرد و کمی وجدان درد ٫ نزدیکی سکته اول! دستی بودم که تکان خورد ، بوقی که تایید کننده بود و صدایی از پشت سر ٫ از باندها " جنگ در غزه " حیوانی بودم ، منتظر تصمیم راننده تاکسی ،(مسئله بقیه پول)، آماده برای حمله اشتیاقی غریزی بودم ناشی از نگاهم که روی اندام زنی جوان سر می خورد. انحنایی که از پشت شرع ، عرف ، و البته سرما نمایان بود شعفی کودکانه بودم بعد از خواندن تیتر روزنامه " خاتمی : من می آیم " و پوزخندی بزرگانه از پی اش، حماقتی مزمن گوسفندانی بودیم پشت چراغ راهنما ، متمدن و با فرهنگ ، گوسفندان سواره به تماشا ایمانی بودم پشت کلی " تفکر خلاق ".انگیزه ای برای حرکت ،حضوری پر انرژی در محیط کار طنزی بودم حامل تمنای نهان مقبولیت ، درجمع دوستان جدید لبخندی زورکی بودم ، بدون پشتیبانی چشم ، اهدایی به همکار موفقم ، دروغی به وسعت حسادتم یک عالم دروغ بودم ، هرکدام با یک عالم دلیل موجه برهانی قاطع بودم بر اثبات مهربانی خداوند ، آندم که کارم گیر بود ، در انتظار خبری حاکی از باخت یا برد
یک بشقاب ماکارونی بودم ، سفید سفید ،و بعد روشنفکری، صاحب افکاری متعالی و بعد مبلغی برای علف خواری ،برای سلامت روح و جسم و بعد سیگار!
۲۰۰۰تومانی بودم، مال من اما در دست نیازمندی میانسال پهن کرده بساط در انتهای کوچه ای خلوت،انسانی بودم . (دمم گرم)
نیازی معصوم بودم آمیخته به کمی شیطنت نیازی معصوم بود آمیخته به کمی خجالت برای مدتی ، هیجانی بودیم ، میراث آفرینش و بعدسکوتی... و بعد دروغی بودیم ، هردو ، هرکدام با یک عالم دلیل موجه " دوستت دارم "
حس سرخوشی احمقانه ای بودم بعد از دیدن یک فیلم فراموشی همه آنچه که نیست ، لذت از این لحظه که مرد
کلماتی بودم که می خوردمشان ، از کتابی که در آن "باد نمی آمد" ، داستانی تلخ سیگاری بودم و فکری ناکام و خوابی ، منتظر پشت پلک چشم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم اسفند 1387ساعت 17:10 توسط آریاامیر |
|
|
زندگی خالی نیست
عشق هست ایمان هست Chris De Burg هست سهراب هست ایران هست سس سفید هست ترانه هست آواز هست پسر خاله... کلاه قرمزی... سروناز هست redbull هست ٬ نور هست ٬ یه عالمه یول هست پول نیست اما عادل فردوسی پور هست آخ سیگار... ٬ سیگار هست ٬ سیگار هست کار... ٬ کار نیست ولی ابتکار هست فیلم هست ٬ DVD هست ٬ سینما هم هست پیوته هست ٬ تاتوره هست ٬ پلیس ناجا هم هست سه کاف بود ٬ آوویزون هست ٬ الفنت لیست هست نرگس بود ٬ سیتا بود ٬ ولی یوزرسیف هست قمشه ای هست ٬ کاشت مو هست ٬ lost هست "آن مه عاشق کش عیار هست" هست هستان دگر بس دین طریق آری آری لایف هست yes لایف هست
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 16:42 توسط آریاامیر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 خرداد 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 |
|
RSS
|